اشعار وحیده احمدی
به مادر گفتم او مردی ست با هوش و حواسی که
همیشه جمع کارش هست، مرد باکلاسی که
میان جمع دخترها ندارد با کسی شوخی
همیشه محکم و جدی و من در هر لباسی که
ببینم می شناسم کیست، از یک رنگی اش پیداست
شروع صحبتش دارد به لب حمد و سپاسی که
خدا را در تمام لحظه هایش در نظر دارد
ندارم پیش چشمانش غم و بیم و هراسی که...
نگاهم کرد مادر، گفت: می دانم چه می گویی
مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!
1418
2
2.92
سلام نام نوشته به روی کوچه ی ما
چقدر جای تو خالی ست توی کوچه ی ما
در آن زمانه که چشمان ماشه های نبرد
درست خیره به ما بود، سوی کوچه ی ما
برای آن که نیفتد به دست نامحرم
فقط نه شهر، که یک تار موی کوچه ی ما
سبک تر از قدم نرم بادها رفتی
ز گام های تو جا ماند جوی کوچه ی ما
به روز آمدن پاره های پیرهنت
شکست بغض جهان در گلوی کوچه ی ما
سکوت مصلحت آمیز این زمانه تو را
شبیه کرده به حرف مگوی کوچه ی ما
میان این همه کوچه که در کنار تواند
خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما
1398
1
4.5